|
حرفهای ناگفته دل
|
سلام گذشته
ای تلخ تر از تلخی
باز هم گذشته
گذشته ای که بر من گذشت
منی که گذشته را گذراندوخود
در گذشته گم شد
در عشق...
دنیایی ساختم
نه دنیایی داشتم ...
خرابش کردند.
مینایی آمد
شکستند.
عاطفه ای که سهیلا شد.
سهیلایی آمد که آرزو شد.
آرزویی که گم شد...
مهری آمد و ماند اما...
مهری که از برای من نبود
و نمی بود
هرگز...
در این کوران آمدوشد
ندایی آمد و رفت
...
تنها نسیبم از گدشته
استراحت گاهی است
از برای عابران
تنهایم.
تنها بوده ام
وتنها خواهم ماند
گه گاهی به خودم مینگریدم
به دلی که میگریست
میگذرم...
از خود خواهم گدشت از برای تنهایی خویش
تا در اغوش دوست خوبم در آورم خود را
تنها اغوشی که عاشقانه در انتظار بر گرفتن من است
...
این سر گدشت کودکی بود که هرگز به سر انگشت پا
دستش به شاخه هیچ ارزویی نرسید
و همیشه در تنهایی
گریه میکرد...
...
..
.
سلامی خسته
خسته از زنده بودنم
فریاد میزنم مرگ را
بی مجال اندیشه...
آسمانم ابری است
اسمان نیز میبارد
چشمانم همانند کویری کم اب
...
ورق زدند مرا به تمامی
...
دیگر چه احساس دل خوشی است
دلم...
کدامین دل؟
افسوس که
زنده ام...
افسوس
کاش امشب پایان پذیرد
در من
من تمام شوم همانند روزگارانی که
من را تمام کردند
کاش رد شوم از زندگی
همانند دوران مدرسه
آری
رد شوم
بی تردید
دعایم کن
که من
مرا رها کند
به دنبال تو میگردم
ای مرگ
نمایان شو
دوست خوبم مرا به من وا مگذار
سلامی با تردید...
بی گمان در شک بودم...
از کودکی مردی را میستاییدم
ارزویم بود
امید به زندگی
وتنها دیدار ما در اینه بود.
زندگی را بد ساختم
زیرا کار من زیستن بود...
ساختن کار خداست
ومن هرگزندانستم که...
خدا نمیشوم...
اکنون نیمی از من گذشته است
آری کودکی ام گذشت
بهارجوانی ام به خزانی زرد
متمایل گردیده...
امروز اینه را شکستم و
از او بیزارم
اوکه در اینه بود بی گمان
پنداری بد بود
ازاینه هم بیزارم
چون انکه میدیدم من نبودم
معذرت میخواهم از گذشته ام
ای کودکی رنجورم
مرا ببخش...
اینده به تو می اندیشم
حال از خدا میپرسم
که چه وقت
میمیرم...
..
.
سلام
من
داری از من حرف میزنی...؟
من کیم؟
اون چیه که تو میدونی اما خودم بی خبرم
...؟
میگی بودنم...
چه فرقی میکنه با نبودنم!
...
گل زیاده
عطرش بیشتر از خودشه
رنگش از عطرش بیشتره...
مگه نه...؟
...
این رو باور داری...
خوبه ما گل نشدیم؟
بی عطریم؟
نمیگم بیرنگ اما یک رنگیم
رنگ من مشکیه همون سیاه
باز هم ممنونم زخدا
ادم اگر مثل من باشه بهتره
حتی اگر دلشم سیاه باشه
اخه مشکی چشه که هی میگی سفید؟
مثلا تخم مرغ
قد یک مشت منه
با این کوچیکیش سفیده
اما اون رو بشکونش
توش زرده
رنگ خودش و دلش فرق داره
اما من یک رنگم هم خودم هم لباسم هم دلم هم بختم
تیره ایم تاریکیم ما سیاهیم
من سادم یک رنگم من سیاهم
من خدا رو دارم تو قلبم
اون وقت تو داری از بزرگ محلتون حرف میزنی
وای بر من
وای بر ما...
که میگیم میدونیم و میفهمیم
ما میگیم خدا هست
همیشه همه جا
بعد هی خودمون میبریم و میدوزیم
...
این گناه بشره
...
اما من هم فهمیدم
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست
اون که هست این ور پنجره دنبالش باش
بام ذهن ادمی حیاط خانه خداست
سلام
سلامی خسته شاید هم نگران
روزها در حال عبور از من هستند و
من ... ماندگار در روزهای گذشته
همگان می آیند و میروند
باز هم من ...
ماندگار با ایشان
آه ... زهی خیال باطل
نمیدانم بنویسم یا نه
از چه بنویسم
به کجا...؟
دل تنگ است
دلتنگم
دل تنگ ...
خویشتن ...
یا
شما...؟
آه همه گذشته ام
بگذشت و
ماندگاری ندیدم
میترسم...
که تو هم یادگار شوی
باز هم من
...
تنها...
از چه بنویسم
شما؟
رفتن
؟
شاید هم تنهایی...؟
یا مرگ...
..
.
سلام
سلامی دگرگون
پرمخاطره
آری لبریز از خطر وخاطره
خطری مرگبار تر از خود مرگ
ویا هزاران بار دردناک تر از مردن
سلامی از سر تنهایی
از بلندای بی کسی
در اوج نیاز
زمانی بود که
بودنش در اوج بی نیازی بود
روزی رفت که
نباید میرفت
ویا
شاید که باید...
باید که میرفت
ولی امروز
امروز ویا امشب
نبودنش را ملالی نیست
جایی رابرای خالی بودنش احساس نمیکنم
و دیروز گذشت
ایشان هم در روزی
در دیروزی گذشت
وحال فراموشی
همچون خوابی عمیق
و اجباری
من را فرا می گیرد
چشمانم را میبندم
و اکنون دیری گذشته است
از آن روزی و آن دیروز...
تنها جامانده از
آن کشتزار بیخودی
اینخواهد باشد که
میبخشید...
شما...
؟
سلام
سلامی شکسته
خرد شده ...
له...
خون آلود...
دیروز
روزی پالوده بی بندوباری
بی خویشتن بودم
بی خویش نشسته بودم
تنها
بر بلندای سکوت ایستادم
بادبانها بر افراشتم
بالها گشودم
وپاروها به اسمان انداختم
تنها بودم
اما سکوتم پراز هم همه بود
ناگهان
سقوط
سقوطی مرگبار
از بلندای گوچکترین ارتفاع پست
از بستر خویش
بستری که...
انگار همه چیز نبودو یا
هیچ چیز وجود نداشت
قایق خیالی بود و
آسمان پوشالی
سکوتم شکست
سکوتم خرد شد
پر شد از هم همه و هیاهو
سکوتم را پر کردند
بر من دلسوزانه ترحم کردند
من را ناخواسته من به دنیا آوردندو
نا خواسته من سکوتم را پر میکنند
دزدانه مرا مینگرند
آه...
چه سخت است غریبانه زندگی کردن
دوست خوبم
دستانم خالی است
اما دل دریاییم لبریز شده
از ترحم بیزارم
کمکم کن تا مرگ
این خواب شیرین با نام اجل
تا زود دیر نشده
بر من رسد
دوست خوبم دوستتان میدارم
...
سلام
سلام تنهایی
سلام انتظار
و سلام نگرانی و تشویش
دلخوری را هم یاد کنیم
خلوت سکوتم
پر ازنغمات
تنهایی است
و ایشان حجم غربتم را پر کرده
تمامی سکوتم را
بودنم را
و همچنین نبودنم را
اما نبودنت را
هرگزجایگزینی نیست
نیامد و نخواهد آمد
با خودم بیگانه ام
از خویشتن میگریزم
وبا تنهایی...
نه
نمیستیزم
باتنهایی مانوس
واز زندگی مایوس
چقدر تنهایی
تابه کی سکوت باید...
چقدر دلخور شوم...
آه که دیگر...
دیگر دلی برای خوردن هم نمانده
رمقی در چشمانم نیست
آه که چقدر بی سرمایه
چشمانم همانند دستانمخالی است
اشکهایم را به یغما بردند
آه هایم
آه هایم در خویشتن به چله نشستند
روزه میگیرم
آری روزه
روزه سکوت
دوست خوبم
نجوای سکوتم را پاسخی باش
و سکوتم را پر رونق فرم...
سلام
باز هم ساده
به گمانم تنها نقطه اشتراک
تمام نوشته هایم همین
سلام
باشد که ساده مینویسم
ولی...
چند روزی است
دگرگون شده ام
بی تابم
اما.. خودم
خویشتم را به گمانم یافته ام
اه که چقدر زیباست
به داشته ها فکر کرد
نه به خواسته ها
ونه به از دست داده ها
روزی دستانم را با دستانی گره کردم
ناغافل از دل
با کمی گذشت
گره از دستانم گشوده شد
اه که چقدر دشوار بود
وساده بودم
چه زخمهایی که زدم و
چه خون دلهایی که خوردم
و آنگاه حاصل...
حاصلش تنهایی بود و
رنج
رنجی که فهمم را گرفته بودو
چشمانم را بسته بود
گره از دستانم گشود
اما...
دلم را بادلی پیوند داد
نا خواسته
دلدلر شدم
و اکنون دل شادم
آزادم وآگاه
دانا به دوستی و دوست داشتن
دوست خوبم شما را دوست میدارم
خویشتن را هم دوست دارگشته ام
اما میدانم که میدانی
ایشان را دل داده ام و
دوستشان میدارم
وشما هم دوستمان میداری
دوست خوبم...
نگهبان دلهامان باش
به این امید که...
گره از دلی باز نشود
...
سلام
باز هم ساده آغاز کردم
با یک سلام ساده
حرفهای تکراری
مانند سلامها
از سادگی است که مینویسم
و به نوشتن تکیه کرده ام
من همان ناخدای کشتی
به گل نشسته از طوفان
دلخوری و دلشکستگی ام
همان که خود را به دست حوادث سپرد
وبادبانها بر افراشتم
و خودرا در گردابهای
مهیب زندگی
در بیقوله های طبع
که ثمرش گرسنگی آز بود
رها کرد
من نیروان هستم
بنده ای پر از دلهره و نگرانی
پر از ترس
پر از پستی و بلندی امواج
سهمگین زندگی
لبریز تنهایی شده ام
تنهایی تمام وجودم را اشباع کرده
و این نسبتهاست که مرا رنج میدهد
همان قانون بلا معارض زندگی
قانون طبیعت
نسبتم بی کسی است
از اقوام آریایی تنهایی
بایک آرزوی کودکانه
میتوان دیوانه خطابم کرد
آه که چقدر ساده بودیم و هستیم
اینان همه گله هایی هستند
از جنس گرگهای درنده
اما در ظاهردر لباس میش
همراهان حسود من را برای
دوشیدن گرگها به گله فرستاندو
خود در بیخودی رفتندو گم شدند
حال بیش از نیمی از من گذشته
شعله های وجودم تدریجا رو به
خاموشی متمایل گردیده
اما من هماننداتشی در زیر خاکسترشده ام
نه ...هستم...
میخواهم قیام کنم
قیامی نو تا مرگ
درتنهایی سکوت
در خویشتن خواهم شکست
دوست خوبم در آسمانها
گام برخواهم داشت
و در کهکشانها
به سوی روشنایی و نور
سوی شما
می آیم...
خواهم آمد...
..
.
نمیتوان فهمید
زچه رو باید
عاشق شدوبعدفارغ
دوست داشت و نفرین کرد...!
نزدیک شد و خداحافظی کرد...!
این همه تلاش برای خدا حافظی..؟
مادر متولد میکند
تا دیگران به خاک بسپارند...
مادری میخندد
تا
روزی مادری نو گریه کند...
همه رنج میبرند تا گنج بدست آورندو
بارنج پنهانش میکنند
تا که بگریزند از مرگ...
زیرا همه به دنبال گنجند...
اما اين گنج رنج چه كس ميتواند باشد...
جز برادر ما...؟
و باز هم اشتباه...
در این اندیشه که حق از آن ایشان است
به دور از این تفکر که...
مرگ حق است.
خدا وند حیات را آفرید
اما ...
مرگ را در مقابل نهاد
پس
هر امدنی رفتنی است
و هر رفتنی امدنی که
از برای همه هست
خواهد آمد
میدانم که می آید
پس منتظرم
دوست خوبم
میمانم در انتظار
...
..
.
سلام
سلامی ساده
بدون قیدو شرط
گذشته ام گذشت
اری امروز هم به گذشته خواهد پیوست
امروز هم گذشت
گذشته ای نه چندان دور
زمانی نزدیک
زمانی که گویی سالها به طول انجامیده
اما دریغ و صد افسوس و
ای کاش
ارزوهایی مانند خیال
خیالهایی مانند خواب
خیالهایی سیاه و سفید
گه گاهی هم رنگی شاید
خیالهایی کویری
کویر هایی که نم نم بغضهایم
انهارابارانی کرده اندو
سیراب...
چقدر ساده بودیم و ساده بود...
من و دل
به درگاه یار
چه زخمهایی که زدیم
و چه خونهایی که ریختیم
قتلهایی که خودمان مقتول آن بودیم
قبرهایی که خودمان را در آن مدفون کردیم
و ختمهایی که خودمان گریستیم
درتنهایی خویش
و اینک
مزار تنهایی ...
مشگل از دل بود
اونازک بود و
گرفتاردر گل
در گل و لای دوست داشتن
حوسهایی که من را به مبارزه میخوانند و
من...
منی که میگریختم
جنگ نا جوانمردانه بود
مانند هوا
شبیه حوس
باز هم میگریزم
نمی جنگم
دوست خوبم راهی برای رهایی
از حوس بر من بنمایان
تا بی خود شوم
رها و
آزاد...
نه سلام
سلامی به وسعت تمام پاکی ها
به وسعت تمام آبی ها
دریاهایی محدود و
اسمانی بیکران
امیدی
د ر وجود من هست
که دانای این سخن میباشی
که دوستت میدارم
بدون حد و مرز
اری بی اندازه
اما در مقابل
چیزی هست
همانند تنگ
اری تنگی که تورا محصور میکند
تا معصوم بمانی
ناب . پاک
پاک ...پاک.
اما در مقابل من
من مبدل به اژدهایی سهمگین میشوم
پر از ترسو وحشت
و تو را خواهم رنجاند
و خواهم شکست تنگی را که تورا
محصور میکند
باز هم پر از تشویشم
پر از دلهره و نگرانی
پس تا زود تر دیر نشده
تازمانی که من
در معبد شیطان در خواب سهمگین حوادث
در بیقوله های متروک
و بلاد بیخودی هستم
خود را رها ساز
و به ابادانی برسان
خواهی توانست
میتوانی...
خدا نگهدار...
...
..
.
ومن همانند کوهی از یخ تنها مانده ام
و ذره ذره آب میشوم...
در خود بودم که ناگهان
امشب که نمیخواهم هرگزتمام شود
اری امشب احساس کردم
دگر گونم
نه واژگونم...
زیرا
در تلاطم سهمگین دریای ارزوها
با سخره ای از جنس لطافت و مهربانی
برخورد کردم
چقدر فراموش نشدنی بود
اما... نمیدانم
روشنایی و نور یا جهل و گمراهی
ولی میدانم ... هر چه که بود
خرابم کرد از خود بی خود شدم
همانند کلافی سر در گمم
مات و مبهوت
نمیدانستم چه باید بکنم
اما میدانستم که دوستش میدارم
با تمام وجود میستایمش
صدایش برایم ارامش خاطر بود
او مرا در میان تنها ارزوی امکان یافته
در راهی بدون بازگشت قرار داد
اکنون نمیدانم چه باید بکنم
اما باز هم میدانم که ...
دوستش میدارم
دوست خوبم ارزو دارم
خورشید ارزوهایم هرگز غروب نکند
به امید طلوعی ابدی
دوست خوبم دوستتان میدارم
سلامی از دلتنگی
دلتنگ از سکوت
دیر بازی است 
نیروان
این ناخدای کشتی
به گل نشسته ازطوفان دلشکستگی
سکوت اختیار کرده... اما...
افسانه من تمام نشدنی است
نیروان جاودانه است
نیروان ملکوتی به حیات زنده نیست
نیروان بقایی ابدی است
اما...
این من هستم
ذره ای از وجود هستی
هستی که اثباتش نا ممکن است
زیرا که...
هست و نیست
ثابت شده ای در عبورم
پس...
خواهم رفت
اما نیروان جاودانه خواهد شد
جاودانه میماند
باز هم سکوت ...
تنها با دوست خوبم نجوا خواهم کرد
نجوایی عاشقانه
به امید روز رهایی از بند نفس
به امید مرگ...
مرگ...
...
..
.
امروز اسمان گرفته بود
نمیدانستم از چه
از دیروز دل اسمان پر بود
میخواست سخنی را باز گو کند اما...
میدانستم که میترسد...
از جدایی...
باز هم وداع
دلم...
باز هم دلم...
این بار دلم نگرفت
دلم رفت...
دلم را با خود برد
به دیاری که میخواست
به گورستان دل های شکسته
چقدر دشوار...
درد اور است
دل شکسته ای را پیوند زدن و با خود بردن
اه که چقدر ساده بودم
دل شکسته خود را
به پیوند زنی دادم تا با خود ببرد
چه شیرین کوتاه خوابی
چقدر احمقانه فکر میکردم
دوست خوبم تنها تو مانده ای با من
با منی بی دل
با منی تنها
شاید احمق
شاید ساده
خسته از تکرار گفتن خستگی از
دل سپردن به دست ناخدایان بی خداهستم
دیگر سکوت خواهم کرد
سکوت
چون شما دوست خوبم...
...
..
.
دلم...
دیگر دلی هم نمانده
این قایق طوفان زده خیال من
تا بکی باید
دست خوش رفت و امد
ناخدایان بی خداباشد
خسته از تکرار این
بیهوده امد و شدم
دیر بازی است
این کشتی به گل نشسته
از طوفان دلشکستگی
خسته ام کرده
خسته از دل سپردنم
خسته از تکرار گفتن و شنیدن
دوستت میدارم
بیزار از مردم دوستی
فقط شما
اری شما...
دوست خوبم دوستتان میدارم...
و تنها از شما کمک میخواهم
دوست خوبم کمکم کن...
...
دیشب به خیالم همی راه میرفتم
کوچه ای دیدم...
همه کودک بودند
میرفتند به یک سو
هیچ چیز رنگی نبود...
همه یک رنگ بودند رنگ شما
امتدادش دیدم مسجدی
سقف نداشت
داخل که شدم دیدم
همه دست ها رو به اسمان بود
رو به شما...
به خیابان که شدم
عیسی نفسی را چشمانم بگرفت
درد دل میکرد
دستها رو به شما
ذکر عیسی و شما دم میزد
من بدان شب هر جا که شدم
دل ها همه منزلگه تو
مقصود و مراد
دوست خوبم شما می بودی
اسمان قبله راز بود و نیاز
چه شیرین خوابی بود اما حیف
بی تامل سحری می امد
باز باید...
دیده ها نا دیده شوند...
و شاید نا دیده ها دیده...
باید خانه ای را که از آن شماست
سنگی کرد...
باز باید به حیاط اندیشید
شما را کمرنگ میکنند این مردمان بی منظور
دل هاشان را به یکدیگر میبندد
اما دوست خوبم میدانم هستی
همیشه و همه جا ناظر بر همه کس
دوست خوبم دوستتان میدارم
و...احساسم مال شماست...
دریا اب ابی
تو باز هم تو و... خدا
دوست خوبم دوستت میدارم
به اندازه وسعت تمام ابها
به اندازه تمام ابی ها
اری آسمان و ابهایت
به اندازه کراماتت دوستت میدارم
بامن کن و از من ساز آنچه سزاوارم میدانی
تنها آرزویم این است که:
از اسارت نفس رهایم سازی و
از تو بدانم خود را
آه که چقدر با شما بودن خوب است
میدانم که در سخت ترین سختیها هم تنهایم نخواهی گذاشت
و نگذاشته ای
بدان دوستت میدارم
و میدانم که در تنهایی ها یم
در خلوت ترین خلوتها
در می یابمت و تو را
میزبان پر رونق ترین
میهمانیهایم میدانم
و تنها تو در خور و
سزاوار ستایش هستی
دوست خوبم...
دلم تنگ خداست
ای مردمان بی منظور دلم نزد شما ست
اه...اه...اه...
افسوس...هزار افسوسو ای کاش
ارزوهای محال
دوست یار یعنی خیال...
دوستی های بی معنا
از سر ترحم یا نیاز
بی معنا...بی معنا...باز هم بی معنا...
قصم هایی دروغین
حرفهایی یاوه ...
مثل من دروغ
من...من نیستم
من ...من کیستم...؟
بجز دروغی که هست و نیست
حاصل من بجز تنفر چیست؟
جز انکه دلتنگ کنم و روانی را ازرده...
مرا حاصل چیست...؟
دوست خوبم...
دلتنگ خودم
دل تنگ شماست
تنها دوست بی غرض هستی
دوست خوبم کمکم کن...
...
..
.